چهارشنبه 10 اسفند 90
سارا جون ، سلام ماماني
يادته با مامان جون و بابا محسن رفتيم خريد ، يكشنبه بود رفتيم خريد لباس عيد براي شا خانوم خانوما
وقتي رفتيم يك مقدار لوازم خوراكي خانه خريديم شما هي مي گفتي مامان مباس ، اين خوبه ،اون خوبه خلاصه تا يك چند دست لباس از مامان جون نگرفتي ول نكردي .
مامان جون آنقدر دوست داره كه تقريباً 7 دست لباس برات خريد خيلي خوشگلند .
شما وقتي رسيديم خونه مي خواستي همه رو بپوشي ، تمام لباسا رو خانوم خانوما پرو كردين .
تازه از فرداش دوست داشتي هر روز يكيشو بپوشي راه مي رفتي مي گفتي اون شلوار قرمز ، بعد يك ساعت مي گفتي او يك يشلوار خلاصه مرتب آن لباسا رو هي پوشيدي و من هم هي حرص خوردم و گفتم سارا جون اينا مال عيد كثيف مي شه ولي شما گوشت بدهكار نبود
حالا عكس هاي لباسا رو مي گيرم و بعد مي ذارم برات تو وب تا خودت هم بيايي و ببيني
خداحافظ خانوم خانوماي خودم بوسسسسسسسسسس


چهارشنبه 10 اسفند 90
